تبليغاتX
روزهای قشنگ زندگی
خاطرات روزمره
سلام

بالاخره خونه پدربزرگ رو فروختیم و هرکس سهمشو برداشت اثاث خونه تقسیم شد و کلید رو به خریدار دادیم روزی که برای آخرین بار در رو بستم با حسرت به اون خونه نگاه کردم به اون دوتا عزیزی که نه سال پیش با پای خودشون وارد این خونه شده بودند ولی با ماشین بهشت زهرا به خونه ابدیشون رفتند به روزهای شیرینی که از راه دانشگاه به اونجا میرفتم و مادربزرگ نازنینم به عشق من غذای دلخواهم رو درست میکرد یاد روزهایی که با شوهرم به دیدنشون میرفتم یاد مریضی باباجونم و یاد تنهایی مادرجون بعد از فوت همراه زندگیش یاد پرستارهای رنگ و وارنگ که برای مریضی باباجون و بعد تنهایی مادر جون به اون خونه میامدند یاد مادرجون توی بستر بیماری و اینکه تا صدامو میشنید اسممو میگفت در حالی که خیلیارو دیگه نمیشناخت و یادهایی که دیوونه ام میکنن اگه بهشون پروبال بدم آلبومشون عکسهاشون و فیلمهاشون مهمتر از همه یاد و خاطره شون کنارم هستند ولی با فروش خونه دیگه پناهگاهی برای دلتنگیهام ندارم  روحشون شاد

این قدر بدم میاد این قدر متنفرم(به قول دوستم ممول به شدت هرچه اسب تر)از کسانی که هی پرس و جو میکنن:خونه رو چند فروختید؟هرکسی چقدر بهش رسید؟پول دار شدی؟ مایه دار شدی؟ حالا با پولت چکار میکنی؟ فلان وسیله رو کی برد؟ چرا اون برد؟ کاش منم خبر میکردید تا یادگاری بر میداشتم؟ و................

یکی پیدا شه به اینا بگه بابا خونه و وسایل خونه به اونا وفا نکرد که به ما بکنه ولی خوب یادگاریاشون رو هم که نمیشه دور انداخت.میشه؟

دوست جونام بخشی از کارایی رو که گفتم داریم میکنیم براتون نوشتم کمی صبر کنید تا قسمت بعدی اگر خدا قسمت کنه بقیه کارهامو هم مینویسم

تابعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط بهناز  | 

سلام عزیزانم

اون شبی که نشستم و پست قبلی رو نوشتم چنان دلم از دنیا پر بود که داشتم زار زار گریه میکردم ولی از فردا که کامنتای امیدوار کننده تون رو خوندم با محبت شیلای عزیزم و بعدش تلفنی که ایرن عزیز بهم زد تلفن گلپر جونم و نوشته شری نازنینم و همه کسانی که خصوصی نوشتند مثل هستی عزیز اینقدر به زندگی امیدوار شدم که نگو و نپرس

دوستان مهربانم من اگر چه...................ولی از این که خانواده ام همسر عزیز و نازنینم و شما دوستان رو دارم به خودم میبالم

برای همه تون آرزوی بهترین ها رو میکنم

تابعد

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

میگن وقتایی که بارون میاد درای آسمون باز میشه در رحمت خدا به روی بنده هاش میگن بارون که میاد هر آرزویی بکنی برآورده میشه میگن فلان دعا رو بخون فلان نماز رو بخون فلان نذر رو بکن فلان امامزاده برو و در حالت خفنننننننننننننن تر میگن برو پیش این فالگیر برو پیش این رمال و برو پیش این دعا نویس

خدایا توی تمام این سالها توی تمام روزها و دقیقه هام ازت یک چیز خواستم در تمام نمازهام در تمام ماههای رمضون و شبهای احیا در تمام محرم ها و عاشوراها در تمام شبهای جمعه و دعای کمیل در تمام صبحهای جمعه و دعای ندبه در تمام جمعه ها و سه شنبه هایی که نماز امام زمان خوندم در تمام سفره ها و ختم انعام ها و مراسم مذهبی که دعوت شدم کلی پول دادم و کلی نذر کردم توی مشهد توی سوریه و حتی تمام مدت مکه و مدینه با تمام وجودم ازت خواستم نیمه شبها چقدر به درگاهت زار زدم و التماس کردم ولی تا امروز جوابی بهم ندادی

اگه این امتحانه تا کی؟ اگه این حکمته چقدر؟ اگه این صلاحه چه وقت؟

توی تمام این سالها دروغهای مختلفی ساختم تا آبرومون نره حرفهای چرند و پرندی زدم تا جلوی مردم نشکنیم توی خلوتم سوختم ولی جلوی آدمهای اطرافم سرم رو بالا گرفتم تا به سر درونم پی نبرند در دلم گریه کردم ولی با لبهام خندیدم

هیچکس نمیدونه بهناز موفقی که دائم داره میخنده و به همه روحیه میده توی دل پر دردش چه رنج عظیمی داره؟ خدایا تو ستارالعیوبی نذار مشت پیچیده مون جلوی مردم باز شه نذار سفره دلمون جلوشون پهن شه 

خدایا خودت نیاز منو برآورده کن..........................آمین 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط بهناز  | 

سلام دوستان عزیز و نازنینم

دفترم رو نوشتم و تموم کردم حالا امشب میبرم و تحویلش میدم و یک فقره چک !!!!!!!!!!! دریافت میکنم توی این مدت دفتر نوشتیم سرما خوردیم و از همه مهمتر نامزدی پسر عمه مون رو برگزار کردیم حالا از کارهای دیگه ای که کردیم و خواهیم کرد به شما نخواهم گفت تا این که به ثمر برسدافکار نازتون رو مکدر نکنید چون در پستهای بعدی به آن اشاره خواهیم کرد  

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

سلام دوستان 

دوباره كار موقتي شروع كردم كه فكر كنم 10 روزي طول بكشه اونم نوشتن دفاتر قانوني يكي از شركتهاي تابعه شركت قبليمه جالبه ها اين كه ميگن كوه به كوه نميرسه ولي آدم به آدم ميرسه  چون من فكر نميكردم دوباره پامو توي اون شركت بذارم ولي چقدر خوبه آدما يك جوري رفتار كنن كه وقتي دوباره بعد از مدتي بهم رسيدن روشون بشه تو روي هم نگاه كنن البته  و دو صد البته بعضي ها(مخاطب خاص دارد) اين قدر پر رو هستند كه هر  كار بدي هم ميكنن بازم روشون ميشه با طرف مقابلشون حرف بزنن

القصه ما تا ده روز از كار و زندگي استعفا ميديم تا دفاتر اينا تموم شه  

تا بعد(اين اسمايلي ها گم و گور شدند)

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط بهناز  | 

سلام دوستان

نميدونم اين شعر رو شنيديد كه ميگه

من كرم شب تابم شبها من بيدارم روزها رو ميخوابم(دست بزنيد و بخونيد لطفا)

اندر مزاياي سركار نرفتن اينجانب بيداري شبها و خواب روزهاست 

تابعد

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

هشت سال پيش در چنين روزي توي محضر به عقد هم دراومديم با هم پيمان بستيم تا هميشه و همه جا با هم و به عشق هم زندگي كنيم توي اين سالها خيلي چيزها پيش اومد ولي من و تو در كنار هم ايستاديم و لحظه اي پشت هم رو خالي نكرديم

امروز سالگرد عقد ماست همسفر زندگيم به وجودت افتخار ميكنم و در كنارت احساس خوشبختي ميكنم

سالگرد يكي شدنمان مبارك

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

سلام

پدرم دوباره بیمار شدند مثل ۸ سال پیش دوباره سکته مغزی کردند مثل ۸ سال پیش اما اون بار بینایی چشاشونو از دست دادند و این بار قدرت تکلم و دست و پاشونو

البته ۸ سال پیش بینایی شون بعد از چند ماه برگشت ولی هرگز دیگه نتونستند رانندگی کنند این بار هم حرف میزنن ولی سنگین راه میروند ولی به کندی حرکت میکنند ولی به آهستگی

در تمام این سالها مادرم مثل یک کوه استوار و متین ایستادند و مسئولیت زندگی رو به عهده گرفتند واقعا به وجودشون افتخار میکنم چون همه جا باعث سربلندی من بوده و هستند و تشکر از خواهر کوچولوم درسته که همیشه در گوشه و کناره ولی خیلی موثره کمترین تاثیرش آوردن سر زندگی به اون خونه است

و یک تشکر ویژه ویژه ویژه از همسرم که نه تنها پشتیبانمه بلکه حامی همیشه خانواده است و توی تمام مشکلات نمیذاره من احساس تنهایی کنم

وبعدش دوباره تسلیت به ایرن عزیزم که این روزا داغداره و توی این مدت کم هردو مادربزرگش رو از دست داد خدا بهت صبر بده عزیزم

تابعد

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

سلام سلام صد تا سلام

بالاخره اینترنت پرسرعت ماهم وصل شد و من توانستم بیام و پست جدید بگذارم الان از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجم چون دیگه مجبور نیستم به زور به اینترنت وصل بشم و تا یک وبلاگ رو میخونم سریعا قطع بشه و من حتی نمیتونستم برای شما دوستان عزیزم کامنت بگذارم

بعد از این زودتر بهتون سر میزنم.

تابعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

سلامی به گرمی امروز

بالاخره کارم تموم شد حسابا به روز شدند و وقت خداحافظی رسید

خداحافظ ای شرکت

خداحافظ همکاران عزیزم

خداحافظ نهار خوشمزه

خداحافظ اینترنت پرسرعتتتتتتتتتتتتتتتتتت

خداحافظ.....................

نمیدونم دیگه باچی باید خداحافظی کنم

وسلام بر سکوت خانه

سلام بر خواب صبح

سلام بر کتابهای نخوانده

وسلام بر.............................

تابعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط بهناز  |