مادرجون مهربونم خودت شاهدی که هر روز و هر لحظه به یادتم توی تموم خوشی ها و ناخوشی ها جای خالیت حس میشه روز به دنیا اومدن پسرک روزهای خبرهای منفی غصه ها گریه ها دلشوره و دلهره های مادرانه همه جا جای خالیت حس میشه
مخصوصا این روزها که خیلی تنهام خودت که دیدی چی شد این روزهای تنهایی دیگه دست نوازش تو رو ندارم کسی نیست که غصه هامو باهاش قسمت کنم خونه ای نیست که پناهم باشه و پدربزرگ مهربونی که جای خالی تنهایی هامو برام پرکنه
این روزهاست که می فهمم تموم بچگیم کمبود محبتی حس نکردم چون شماها رو داشتم و خونه ای که هر وقت دلم از خونه مون می گرفت پشت و پناهم بود
ولی حالا چی دارم یک سنگ قبر که پناه غصه هامه و هر وقتم که اونجا میام بغضمو فرو میدم و گریه مو به تنهاییم موکول می کنم
امروز عصر که کنار پسرک خوابیده بودم به خوابم اومدی با همون صدای دلنشین ازم گله کردی که چرا چند وقته بهت زنگ نمی زنم راست میگی از قبل از بارداری دیگه نیومدم سراغت ولی این هفته با همسرم و پسرک میام دیدنت
برام دعا کن که این روزا دلم از روزگار بدجوری شکسته..........
+ نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
امروز برام روزی عادی بود بر خلاف روزهای دیگه اصلا دلهره نداشتم کاملا ریلکس و آروم بودم
ولی وقتی دکتر دهنشو باز کرد کلماتش چون پتک توی سرم خورد مرداد مرداد مرداد
خدایا راضیم به رضای تو باز هم یک امتحان دیگه باز هم یک بحران دیگه البته من عادت کردم هر بار که زندگی بهم روی آرومش رو نشون میده با خودم میگم هی دختر آماده باش برای بعدی و همینطور بعدی ها و بعدی ها و بعدی ها....................................
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
حالم از خوب بودن بهم مي خوره
اي كاش بتونم بد و بدجنس باشم
+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست
فروردين رو اصلا دوست نداشتم خدا رو شكر كه به خير گذشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
در حالیکه سال نود داره آخرین ساعت هاشو طی می کنه من به فرشته کوچولوم که معصومانه خوابیده نگاه می کنم
امسال برای من سال بزرگی بود چون مادر شدم مادر جوجه کوچولویی که هر جا میره همه عاشقش میشن
خدایا توی این سال جدید مثل تموم سالها دست حمایتت رو بر سرم بکش...................خودت می دونی که چی می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوستای نازنینم برای همه تون آرزوهای خوب خوب دارم
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
نه حوصله دارم نه وقت دارم
آخه با يك بچه شش ماهه اي كه لحظه اي به زمين بند نميشه شما بگين من چطوري خونه مو بتكونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
این روزها کمتر وقت میکنم بیام نت کمتر میتونم بخونم و بنویسم کمتر میتونم سریالی رو دنبال کنم کارم رو هم که بوسیدم و گذاشتم کنار بطور کلی میتونم بگم برای خودم اصلا وقت ندارم
تمام وقت و انرژی من صرف عزیزی میشه که این روزها رشد میکنه و بزرگ میشه و هر روز که بزرگتر میشه خوشحالترم از اینکه تمام ساعات زندگیمو در کنارش هستم و لحظه به لحظه بزرگ شدنشو میبینم
خدایا هر وقت به بزرگ شدن پسرم فکر میکنم غم بزرگی قلبمو مچاله میکنه
خدایا هیچ مادری رو در مقابل امتحان سختت قرار نده
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
از چهارشنبه اومدم خونه خودم نزديك به سه ماه خونه مامان اينا بودم و توي اين مدت اتفاقات زيادي برام افتاد خداروشكر كه تصادف پدرم به خوبي و خوشي تموم شد و امروز پدر صحيح و سالمه توي اين مدت تجربه هاي زيادي كسب كردم كه بعدها به دردم مي خورن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
گلستانه عزیز رفت استرالیا
خیلی خیلی دلم براش تنگ میشه و این روزها دائما به فکر حرفا و شوخی ها و خنده هاش هستم
دوباره توی امتحانی سخت قرار گرفتم امتحانی بزرگ که فقط خداوند میتونه دستم رو بگیره
برام دعا کنید چون بی نهایت نیازمند دعاها و انرژی های مثبت تون هستم
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
و اینک خداوند مهربان نعمتش را بر من ارزانی داشت چگونه شکر بگویم که هرچه سر بر آستان بندگیش بیاسایم در برابر چنین معجزه ای نخواهم توانست شکر نعمت را به جا آورم
گل پسر من صبح جمعه چهارم شهریور ماه هزار و سیصد و نود ساعت ده و سی دقیقه در بیمارستان خاتم دیده به جهان گشود
اسم پسرم رو با عشق به حضرت علی ایلیا گذاشتم.
از تمام دوستای عزیزم که این روزا با تلفن جویای حالم بودند مخصوصا گلپری عزیزم ممنونم
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
وقتی غم و غصه دیگران رو میبینی وقتی نداری شونو میبینی وقتی راجع به نیمای بیگناه یکساله میشنوی که پدرش معتاده و مادرش مجبوره اونو توی آغوشی بذاره و بره توی مترو جنس بفروشه تا خرجشونو در بیاره آخه چطور میتونی لذت ببری از اونچه با عشق و علاقه خریدی برای گل پسرت و از اونهمه پولی که خرج شده احساس گناه میکنی
نمیخوام ناشکری کنم چرا که سالها منتظر این لحظه بودم ولی شیرینی این روزها رو غم توی چشای این پسر برام زهر کرده از چهارشنبه تا حالا کارم شده گریه امشب هم نوشته ها و عکسی که بهاره توی وبلاگش گذاشت آتیش زد به جونم تا بگریم برای بی پناهی این بچه
کاش کاری از دستم برمی اومد ای کاش همونطوری که من برای پسرم هزار امید و آرزو دارم اون مادر هم مثل من هزارامید برای پسرش داره ولی این بلای خانمان برانداز جامعه این اعتیاد کوفتی ..........
خدایا تموم فرشته های کوچولو رو توی آغوش گرم خانواده قرار بده و به من سرگردان کمک کن تا کمی آرام بگیرم
+ نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
ایرن جونم قدم نورسیده مبارک

+ نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 4:33 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
چند وقتي بود توي پيله تنهايي اسير شده بودم حوصله نداشتم جايي برم يا كسي بياد يعني حالم خوب نبود براي رفت و آمد نميدونستم اين ناراحتي هاي روحيمه كه منجر به افسردگي شده و حال جسميمو اينقدر خراب كرده نميدونستم اين افسردگي كه سراغم اومده چقدر برام گرون تموم شده و چقدر ميتونه جسممو داغون كنه تا هفته گذشته كه ميترا بهم تلفن زد (من و ميترا از راهنمايي با هم دوستيم) و گفت كه با توجه به فوت دو تا از عزيزاي دوست مشتركمون بهاره (كه من از سوم دبستان و ميترا از راهنمايي باهاش دوستيم) بريم خونه شون
طبق معمول حالم اصلا خوب نبود چون چند روزي بود كه دچار اسپاسم در ناحيه پشتم شده بودم و شب تا صبح از درد نمي خوابيدم روزها و شبهام با كيف آب گرم سپري ميشد و درد امانمو بريده بود
بهش گفتم كه من نمي آم خودت برو و..............
از اونجا كه اين دوتا دوست من مثل كنه ميچسبن و دست از سر من برنميدارن برنامه نهار جمعه رو هماهنگ كردند خونه بهاره و از من انكار و از ميترا اصرار جمعه صبح دم در خونه اومد دنبال من و با كتك و دعوا منو سوار ماشينش كرد و برد
از صبح تا عصر حرف زديمو حرف زديمو حرف زديم بعداز ظهر كه برمي گشتم نه خبري از غصه ها و بغض هام بود و نه خبري از درد فجيع و وحشتناك پشتم
به خونه كه رسيده دو ساعت خوابيدم انگار بهم ده تا نوشابه انرژي زا داده بودن
الان احساس ميكنم از درون خاليم احساس سبكي آرامش و خيلي حسهاي خوب ديگه
چقدر خوبه كسايي باشن كه آدمو اينجوري توي مسير درست قرار بدن حتي اگه تو نخواي و باهاشون همراهي نكني چقدر خوبه دوستاي دلسوزي كه به آه و ناله و غرغرات توجه نكنن و در جهت بهبودت قدمي بردارن
ميدونم هيچ كدومشون اينجا رو نميخونن ولي امشب هزاران بار از ته دل خدا رو شكر كردم كه هنوز دوستايي دارم كه غصه مو بخورن و براشون مهم باشن 
+ نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
گلچین روزگار عجب با سلیقه است...................
دیشب خبردار شدم گلپر عزیزم پدرشو از دست داده و وای که چه حالی شدم تمام دیشب رو تا صبح بیدار بودم و فکر کردم تمام امروز رو هم فکر کردم و غصه خوردم
عزیز مهربونم از ته ته دلم بهت تسلیت میگم خدا پدر مهربونت رو بیامرزه روحشون شاد
کاش میتونستم مرحمی باشم برات ولی حیف که این روزا خودم مثل بلور نازکی شدم که با هر تلنگری میشکنم
+ نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
وقتی سوال میپرسه هر بار یک جواب ضد و نقیض میشنوه بازم از رو نمیره و دوباره سوالشو تکرار میکنه آخه آی کیو وقتی خودت میفهمی نمی خوام راستشو بگم و دارم میپیچونمت خوب نپرس عزیز من!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
انگار همین دیروز بود که خبر به دنیا اومدنت به گوشم رسید و با خوشحالی خبر خواهر دار شدنم رو به گوش تک تک دوستان و فامیل رسوندم
انگار همین دیروز بود که بغلت میکردم و باهات بازی می کردم
و امروز تو برای خودت خانمی شدی یک خانم به معنای واقعی کلمه
عزیز نازنینم تولدت مبارک ممنونم برای تمام زحمتهایی که برام می کشی
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
امروز تولد حضرت امیره من از نوجونی عاشق این حضرت بودم و همیشه توی زندگی برام ابهت خاصی داشتند
امروز روزپدره پدر خوب و مهربونم که تموم تلاشت برای آرامش و راحتی خانواده ات بوده تویی که همیشه حمایتگر ما بودی و چون کوه پشتمون ایستادی تویی که نگذاشتی لحظه ای احساس کمبود بکنیم روزت مبارک
همسر مهربونم که امسال اولین سال پدر شدنته ممنون بابت همه تلاشی که این روزا میکنی و ممنون از اینهمه باری که تنهایی به دوش میکشی تا من آرامش داشته باشم و سختی نکشم روز تو هم مبارک
و پسر خوشگلم که این روزا تموم هستی منی تموم زندگی و عشق منی امسال اولین روز مرد شدن توئه روز تو هم مبارک
پدربزرگ خوبم که شش ساله نیستی تا بیام و روز پدر رو بهت تبریک بگم همیشه توی قلبم زنده ای گرچه حضور فیزیکی نداری ولی چهره و صدات همیشه در خاطر ماست روز تو هم مبارک
و در آخر به علی شناختم من به خدا قسم خدارا
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
خدابیامرزه مادربزرگ نازنینمو همیشه میگفت مادرجون جیگر جیگره و دیگر دیگره! این روزا برام این جمله مفهوم خاصی پیدا کرده
حتما میدونین که این روزا من نیاز به حمایت و توجه زیادی دارم حالا چه جسمی و چه عاطفی حالا خودتون قضاوت کنین که این حمایت رو از جانب چه کسانی دریافت میکنم
مادر و خواهرم همسرم و پدرم ..........................................................
بیش از این نمیشه انتظار داشت و منم سعی میکنم توقعی نداشته باشم بالاخره گل پسر ما هم عادت میکنه که رسم روزگار اینه
پدر و مادر مهربونم دست هر دوتون رو می بوسم بخاطر قلب مهربونتون که به عشق بچه هاتون می طپه بخاطر مهربانی ها و توجهاتتون بخاطر تلاشهاتون در جهت راحتی و آرامش فرزندانتون از خدای مهربون برای هردوتون سلامتی و تندرستی آرزو میکنم
بهاره عزیزم با توجه به کم سن و سال بودنت جوون بودنت با این که خودت درگیر درس و امتحانات هستی تمام وقت توجه میکنی که مبادا من تنها بمونم مبادا کاری داشته باشم و خودم انجامش بدم فقط خدا میدونه که توی تمام این روزها و شبها از ته دل برات آرزو میکنم خوشخت و موفق باشی و از ته دل برات آرزوهای خوب دارم به قول دوستی صمیمی الهی به خاکستر دست میزنی برات طلا بشه
و همسر خوبم میدونم سعی میکنی تموم کم و کاستی ها رو برام جبران کنی سعی میکنی برام بهترین ها رو فراهم کنی و میدونم خیلی وقتها از درون خودت رو سرزنش میکنی و ناراحت میشی اما عزیز دلم من که از تو توقعی ندارم من به این رفتارها عادت کردم و برام عادی شده تو خودت رو آزار نده گناه کسی دیگه رو به پای کسی دیگه نمی نویسن
و مادربزرگ مهربونم که این روزا توی تهیه سیسمونی پسرک جای بافتنی های قشنگش خالیه روحت شاد مادرجون
+ نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
بهترین تبریکها را در خوشگلترین کادوی آرزو پیچیده و با برچسب سلامت به آدرس زیباترین گل بهاری تقدیم وجودت میکنم روزت مبارک
مامان عزیزم فرشته مهربون روزت مبارک
الان که دارم مینویسم یک دل سیر گریه کردم بخاطر نوشته خواهرم (اگه خواستید بخونید دومین لینک توی صفحه)
چه خوب بیان کرد اون حس غمگینی رو که توی دلمه چه خوب بیان کرد دل تنگی این روزامو که مادرجون نیست مادر شدن منو ببینه چیزی که آرزوی همیشه اش بود
من بیشتر اوقات خواب اون خونه رو میبینم خواب خونه ای که توش بزرگ شدم و بهاره تو نمیدونی که این روزها چقدر از اون خیابون بیزارم و هربار که مجبورم ازش رد بشم آهی عمیق میکشم
مادرجون روزت مبارک کاش بودی ای کاش
گلهای بهشت سایه بانت یک دسته ستاره ارمغانت یک باغ پر از گل های نرگس تقدیم به قلب مهربانت
+ نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
تا پارسال من پای ثابت نمایشگاه بودم و یکی دوباری هم میرفتم توی اون شلوغی سرک میکشیدم و کیف میکردم آخه من عاشق کتابم
ولی امسال که این آقا پسر خودشو توی دل ما جا کرده از ترس صدمه رسیدن بهش جرات نمیکنم به نمایشگاه فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام برم توی اون همه شلوغی و همهمه و ازدحام
خلاصه دوستانی که به نمایشگاه میروید!!!!!!!!!!!!!!! از طرف این بنده حقیر هم نایب الزیاره باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
یک عود روشن میکنم سی دی موسیقی ملایم رو میذارم و میرم توی هپروت
چقدر آرامش این روزامو دوست دارم روزایی که خیلی طول کشید تا برسه اما بالاخره رسید تجربه های جدید بعد از ده سال زندگی مشترک تصور یک موجوده جدیدی که قراره به زودی به خوانواده اضافه بشه رویاهایی که برای آینده اش داریم و هزاران هزار خیال زیبای دیگه همراه همیشگی این روزای منه نمیدونم شاید خنده های امروزم و به قول دوست خوشگلم برق همیشگی چشمام فقط و فقط لطف پروردگارمه که بالاخره من رو به اون چیزی که آرزوی همیشگیم بود رسوند
خدای مهربونم این روزهای خوشی و خوشحالیمو مدیون توام که همیشه یار و یاورم بودی توی همه جا دستمو گرفتی و همیشه سایه پر از مهرت بالای سرم بود
دیروز با بچه ها رفتیم دیدن یک هندونه کوچولوی خوشمزه که مثل مامان عزیز و مهربونش دوست داشتنی بود
+ نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
آن فرشته ای که دنیا را در قبال یک لحظه لبخند شیرین فرزندش به رایگان می بخشد مادر نام دارد آن فرشته ای که تمامی زندگیش را تمامی عمر و جوانیش را به پای فرزندش میریزد مادر نام دارد هر چه میگردم کلمه ای پیدا نمیکنم تا بتوانم عشقم را به تو ابراز کنم
امروز که خودم مادر شده ام تازه میفهمم تو چه زحمتی برای بزرگ کردن هر دوی ما کشیدی من از تو صبوری و استقامت رو آموختم
مادر مهربونم فرشته ی مهربون و دوست داشتنی زندگیم تولدت مبارک هزار هزار سال زنده باشی
+ نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
این روزا اینقدر بهترین خان!!!!!!!!!!!!! وقت منو پر کرده که حوصله و وقت وبلاگ نویسی پریده خوب چه میشه کرد اینا همش از عوارض مادر شدنه

+ نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
نازی جون دوست خوب و مهربون و همراهم قدم نورسیده مبارک
ایشالا زیر سایه تو و پدرش سالیان سال با خوشبختی زندگی کنه
مها خانم گل تولدت مبارک خیلی خیلی خوشحالم که سالم و سلامت پاتو توی این دنیا گذاشتی 
و یک تبریک ویژه ویژه برای پدر نازنینم که امروز تولدشونه
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 6:23 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
فکر کنید بهم اس زده که : سلام از اینکه منو به اسم صدا میکنی این رفتارت منو ناراحت میکنه.
شما باشید چکار میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
سال نو همه شما دوستای خوبم مبارک
امسال بخاطر بهترین ما مسافرت نرفتیم زیاد هم دید و باز دید نکردیم
بیشتر اوقات در منزل یا منزل مامان جان بودیم
ولی خوب بودن بهترین بهترینها به همه اینا می ارزید
دیروز اولین روز خونه نشینی من بود البته ۲۸ اسفند رو هم خودم تعطیل کردم و انکرالاصوات پیغام پشت پیغام که بیا کارا رو تحویل بده منم که خیره سر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم این سال و این دهه برای همه مون از بهترین و خاطره انگیز ترین ها باشه 
+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
یامقلب قلب من در دست توست
یا محول حال من سرمست توست
کن تو تدبیری که در لیل و نهار
حال قلب ما شود همچون بهار
سال ۸۹ آخرین نفسهاشو میکشه ومن سرخوش و سرمست منتظر حلول سال جدیدم که قراره برام سال متفاوتی باشه
امسال سالی بود مثل همه سالها خوشی غم بیماری مرگ و......................
اما حضور بهترین برام سال به یاد موندنی رو رقم زد
دوستای عزیز وبلاگیم خیلی همراهم بودید پا به پام غصه خوردید و پا به پام شادی کردید
برای همه تون بهترین ها رو در سال جدید آرزو میکنم و از راه دور میبوسمتون 
پدر و مادر مهربون و دلسوزم بابت تمام دلسوزیها و محبتهاتون ممنونم و دستتونو میبوسم
همسر عزیز و نازنینم همه جا در کنارم بودی و حمایتم کردی ازت ممنونم 
و اما بهاره گل و مهربون و دوست داشتنی خواهر همیشه همراهم بابت تمام زحمتهایی که برام کشیدی ممنونم و برات سال پر باری رو آرزو میکنم چرا که لایق بهترینها هستی 
نفس باد صبا
عشقی از جنس طلا
دوری و دفع بلا
یاری از سوی خدا
در همین سال صفا
همه تقدیم شما 
+ نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط بهناز
|
امروز چهارشنبه است و از صبح صدای تق تق می آد اینقدر بدم میاد از این روزهای مسخره که به جای روشن کردن آتش و پریدن از روی اون بجای زدن و رقصیدن دور آتش و قاشق زنی و فال گوش ایستادن و........... باید صداهای مهیب و بی خود ترقه و سیگارت و نارنجک گوش کنیم و به جای شاد بودن و لذت بردن نگران جون خودمون و عزیزامون باشیم
القصه من و بهترین جونم قراره آژانس بگیریم و بریم خونه تا یک موقع صدای مهیب باعث ناراحتیمون نشه
براتون شب قشنگی آرزو میکنم فقط از رسم این شب آجیل خوردن برامون مونده
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 3:33 قبل از ظهر  توسط بهناز
|
مراسم برادرشوهر جان برگزار شد جالبه که خانواده عروس مثل خانواده ما هستند از همه لحاظ و جالب تر اینکه مهریه اش مثل مهریه من شد و از همه مهمتر مادرشوهرم که سعی میکنه همه چی مثل مراسم من باشه و هرچی اضافه تره بابتش عذرخواهی میکنه که مادر اون موقع فلان چیز نبود یا فلان چیز اینطوری بود یا ......آخرش دیگه بهش گفتم بابا ۱۰ سال پیش شما برای من همه کار کردید خوب اون موقع اینطوری بود حالا اینطوریه
ولی خوب همه شون همه جوره هوای منو بهترین رو داشتند 
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط بهناز
|